پست های برچسب گذاشته شده توسط ‘خشونت خانگی’

نُه افسانه‌ و حقیقت درباره ی خشونت فیزیکی خانگی

– شادی رامز، روان‌درمان‌گر
 
واقعیت این است که حتی در جوامع توسعه یافته هم باورهای نادرست زیادی در مورد خشونت خانوادگی و شیوه‌های مختلف آن وجود دارد. در این نوشته من سعی می‌کنم در مورد این باورهای غلط صحبت کنم.
 
یک: «او خودش در کودکی مورد آزار قرار گرفته و احتیاج به مشاوره دارد».
 
حقیقت: تحقیقات بیشماری که در این زمینه انجام شده نشان می‌دهند آزار دیدن در کودکی باعث آزارگر شدن مرد نسبت به شریک زندگی‌اش نمی‌شود ولی اگر مردی آزارگر باشد، سابقه آزار کودکی می‌تواند او را خطرناک‌تر و بی‌رحم‌‌تر بکند. اگر علت آزارگر بودن مردان نسبت به شریک زندگی‌شان آزار کودکی بود باید با مشاوره و روان درمانی حل می‌شد ولی باز تحقیقات نشان می‌دهند که هیچ مرد آزارگری با جلسات مشاوره تغییری در رفتارش به وجود نیامده است. مردان آزارگر باید در جلسات مشاوره ی فردی و گروهی که مخصوص آزارگران است شرکت کنند.
 
دو: «دوست دختر/شریک زندگی/همسر سابقش خیلی اذیتش کرده/ به او خیانت کرده. او مرد خیلی خوبی است ولی این رفتارهایش تقصیر آن زنیکه است. دیگر نمی‌تواند به هیچ زنی اعتماد کند.»
 
حقیقت: مردان آزارگر تقریبا همیشه داستان‌هایی از زنانی که به آنها یا دوستان شان بد کرده‌اند دارند ولی اگر جزییات را ازشان بپرسید جواب دقیقی ندارند. هدف این داستان‌ها همیشه این است که مسئولیت رفتار آزارگر را به گردن شخص دیگری بیندازد. مردی که در رابطه آزار دیده باشد اگر آزارگر نباشد، باید بهتر بتواند رفتار غلط را تشخیص داده و از آن اجتناب بورزد. بیایید قضیه را برعکس کنیم. تا به حال چند بار از مردی شنیده‌اید که بگوید زنش در رابطه قبلی‌اش مورد خیانت یا آزار قرارگرفته بوده و به همین دلیل الان او را آزار می‌دهد؟
 
سه: «کنترلم می‌کند، از دستم عصبانی می‌شود، من را می‌زند چون خیلی دوستم دارد».
 
حقیقت: اگرچه که احساسات ما باعث می‌شوند دل‌مان بخواهد در مواقع خاصی رفتار خاصی نشان بدهیم ولی انتخاب رفتار و عملکردمان در نهایت نتیجه ی مستقیم روش و رفتار و عادت‌های ماست. رفتار و عادت‌های ما در خانواده، محیط و اجتماعی که در آن رشد کردیم شکل می‌گیرد. عشق باعث آزار نمی‌شود. آیا می‌شود گفت مردانی که شریک زندگی‌شان را آزار نمی دهند و کنترل نمی‌کنند آن‌ها را به اندازه کافی دوست ندارند؟
 
چهار: «احساساتش را در خودش می‌ریزد و ناگهان منفجرمی‌شود. باید یاد بگیرد چطور احساساتش را بیان کند».
 
حقیقت: آمار نشان می‌دهد که مردان آزارگر نه تنها هیچ مشکلی در بیان احساساتشان ندارند که غالبا احساسات‌شان را به نسبت مردان دیگر با آب و تاب بیشتری به زبان می‌آورند. آن ها احساس برحق بودن دارند و توقع دارند مود احساسی آن‌ها تعیین کننده احساس همسر/پارتنر و بچه های‌شان هم باشد. وقتی ناراحت یا عصبانی هستند همه باید به احساس آن ها احترام بگذارند و درک‌شان کنند. وقتی خوشحال هستند همه باید خوشحال باشند. در غیر این صورت ناراحت می‌شوند، بهشان برمی‌خورد و از این موضوع به عنوان بهانه‌ای برای آزار استفاده می‌کنند. در حقیقت شخص آزارگر با احساسات خودش بیگانه نیست بلکه با احساسات همسر و یا فرزندانش بیگانه است.
 
پنج: «کنترلش را ازدست می‌دهد. دست خودش نیست».
 
حقیقت: لاندی بانکرافت پژوهشگری که سالهای زیادی را صرف مطالعه درباره خشونت خانگی کرده است می‌گوید در مصاحبه‌هایش با مردان آزارگر همیشه از آن‌ها می‌پرسد چرا وقتی زنش را کتک می‌زند او را از پله‌ها پرت نمی‌کند یا با چیز سنگینی به سرش نمی‌کوبد. جواب بعضی از مردان اینهاست: «نمی‌خواهم بهش آسیب جدی بزنم». «می‌ترسم همسایه ها به پلیس زنگ بزنند». «اگر این کار را بکنم ممکن است بمیرد.» و رایج ترین پاسخ: «این قدرها هم آدم عوضی‌ای نیستم.». این پاسخ‌ها نشان می‌دهند که آزارگر برخلاف آنچه باور عموم است، با آگاهی و کنترل عمل می‌کند. چیزی که باید همواره به خاطر داشت این است که مرد آزارگر هیچگاه آزاری که از نظر خودش از لحاظ اخلاقی غیرقابل قبول باشد را انجام نمی‌دهد. مشکل اصلی افراد آزارگر این است که تعریف بیمارگونه و ناسالمی از رفتار غلط و درست دارند.
۱۲۲۸۶۰۸۵_۱۰۲۰۷۳۲۷۶۵۸۰۲۴۰۳۲_۱۹۴۹۷۹۱۹۳۶_n
 
شش: «از لحاظ روانی ناسالم است. باید دارو مصرف کند».
 
حقیقت: بیماری روانی عامل خشونت نیست. این روان افراد آزارگر نیست که مشکل دارد بلکه نظام ارزشی‌‌ او است که تحت تاثیر تربیت خانوادگی، محیط، عرف و قوانین جامعه به گونه یی شکل گرفته که آزار شریک زندگی‌اش را امری موجه و قابل قبول می‌داند.
 
هفت: «اعتماد به نفسش خیلی کم است. باید کمکش کرد حس بهتری نسبت به خودش پیدا کند».
 
حقیقت: زنان فکر می‌کنند اگر از پارتنر آزارگرشان تعریف کنند و به اشکال مختلف تشویق و تاییدش کنند رفتارش بهتر می‌شود ولی واقعیت این است که این کار نتیجه برعکس می‌دهد. مردان آزارگر سرشار از حس حق به جانب بودن هستند. هیچ تعریف و تمجید و خدماتی هیچگاه برای شان کافی نیست. شاید برای مدتی کمک کند ولی سریع عادی می‌شود و بیشتر و بیشتر می‌خواهند. عدم اعتماد به نفس باعث رفتارهای آزارگرانه نیست.
 
هشت: «شرایط سختی دارد. رئیس‌اش بد است. محیط کاری‌اش پر استرس است. با برادرش مشکل دارد. در هیچ کاری موفق نشده. قدر تواناهایی اش دانسته نشده و غیره و غیره».
 
حقیقت: ریشه رفتار مردان آزارگر در باورهای غلط شان و عدم احترام به شریک زندگی‌شان است نه هیچ چیز دیگر.
 
نُه: «او خودش آزارگر نیست. تحت تاثیر الکل این کارها را می‌کند. اگر الکل را کنار بگذارد رفتارش درست می‌شود».
 
حقیقت: الکل مرد آزارگر به وجود نمی آورد و اجتناب از الکل درمان رفتار پرآزار نیست.
 
واقعیت این است که مردان آزارگر نیاز به کنترل دارند، از کودکان‌شان به عنوان ابزار آزار شریک‌ زندگی‌شان استفاده می‌کنند، حس مالکیت و حق به جانب بودن دارند، وقایع را به نفع خودشان می‌چرخانند، سفسطه می‌کنند، نقش قربانی را بازی می‌کنند، برای رفتارهایشان بهانه می‌آورند و دیگران را مقصر می‌دانند، شریک زندگی‌شان را مقصر و عامل رفتارهای آزارگرانه‌شان می‌دانند، خودشان را برتر از شریک زندگی‌شان می‌دانند، مالکیت‌طلب هستند و همه افراد زندگی‌شان را مایملک خودشان می‌دانند، عشق را با آزار اشتباه می‌گیرند، زبان بازند و وجهه اجتماعی‌شان برایشان مهم است، در حضور دیگران خوش‌زبان و خوش برخوردند و رفتارشان نمونه کلاسیک چرخه آزار است.
 
یادمان باشد که اگرچه سیاست‌گذاری‌های اجتماعی و قوانین هر کشوری می‌توانند نقش به سزایی در ترویج یا ریشه‌کن کردن فرهنگ آزار زنان داشته باشند، اما هیچ کس یا هیچ چیزی جز خود فرد آزارگر مسئول رفتارش نیست.
 

در چهارده سالگی کشته شدم

۱۱۷۳۷۱۲۰_۱۰۲۰۶۴۹۰۱۸۸۶۴۷۸۲۱_۱۷۷۷۵۸۳۷۶۹_n  

نامش افسانه است و ۳۱ سال دارد و قصه ی زندگی خود را اینگونه شرح میدهد. ۱۴ ساله بودم که به دلیل زیبایی ام خواستگاران زیادی داشتم که در نهایت از میان سه خواستگاری که داشتم با اجبار خانواده به یکی از آنها جواب مثبت دادم. آن دو  خواستگار دیگر یکی پسرعمو بود و دیگری پسرخاله که به پیشنهاد مادر و مادربزرگم به آنها جواب رد دادم چرا که به عقیده مادر و مادربزرگم جواب مثبت دادن به یکی از آنها موجب جنگ و درگیری فامیلی میشد.

اما چه بر سر من آمد؟ شخصی که من به او جواب مثبت دادم ۱۲ سال از من بزرگتر بود. حتی در زمان نامزدی هم سعی کردم نامزدی را به هم بزنم ولی مادرم اجازه نداد و میگفت در میان اقوام صورت خوشی ندارد. در این مدت منزوی و گوشه گیر شده بودم و ساعتها در اتاق مینشستم و اشک میریختم. هر کسی جویای احوال من میشد مادرم به آنها واقعیت را نمیگفت و اینگونه آنها را توجیه میکرد که افسانه کسالت دارد.

وقتی لباس سفید عروسی را پوشیدم بغض گلویم را گرفته بود و میخواستم گریه کنم ولی مادرم که متوجه حالت من شده بود آرام در گوشم گفت مبادا گریه کنی و آبرویمان راببری و این چنین شد که من وارد حجله شدم. من هیچ چیزی راجع به رابطه زناشویی نمیدانستم و حتی در خلال دوران نامزدی هم ارتباطی نداشتیم، به همین دلیل در آن شب ترس تمام وجود مرا فرا گرفته بود. درحالی که چشمان من اشکبار بود شوهرم کار خودش را انجام داد و خوابید.

بزرگتر که شدم باز به خانواده ام  اصرار کردم که میخواهم جدا شوم ولی خانواده ام میگفتند بچه بیاور تا زندگیتان شیرین تر شود  و حالا تنها چیزی که مانع طلاق ماست وجود دو بچه است. مادرم در یک درگیری فامیلی کشته شده و پدرم دوباره ازدواج کرده است. به حمایت برادرانم امید چندانی ندارم.  همه زندگی خودشان را دارند٬  خودم هم که از اول دبیرستان ترک تحصیل کردم  و استقلال مالی ندارم. نمی دانم چه  بر سرم می آید…

افسانه اکنون ۳۱ ساله است و هنوز میگوید وقتی شوهرش به او نزدیک میشود احساس ترس و وحشت میکند،ثمره ازدواج افسانه دو پسر ۷ و ۱۴ ساله است و مساله مهم تری که افسانه را بیشتر رنج میدهد اعتیاد همسرش است، افسانه میگوید من در چهارده سالگی کشته شدم و .از زندگی ام هیچ چیز نفهمیدم.

با سپاس از فرزان فاتحیان برای به اشتراک گداری این  دل نوشته

 

مرا آزار میداد و من دیر فهمیدم

ترجمه ای از صبا جودکی

بیشتر از یک سال دنبال این بود که من را برای دوستی قانع کند. حدود دوسال بود با هم دوست بودیم و به هم نزدیک شده بودیم. وقتی من هنوز در کالج بودم، یکی از رابطه هایی که داشت به هم خورد و گفت که می خواهد با من باشد. گفت عاشق من است و به من نیاز دارد. من قبل از او دوست پسر نداشتم و خودم هم بدم نمی امد یک رابطه رمانتیک را تجربه کنم ولی کمی مردد بودم چون او تمایل به خشونت داشت. ولی همیشه بعد از آن معذرت خواهی میکرد. مدام می گفت با همه وجودش می خواهد با من باشد.

بعد از ماهها خواهش و تمنا قبول کردم. چیزی که بعدش اتفاق افتاد مثل اول همه رابطه ها، یک ماه عسل شیرین بود. من هنوز کالج بودم و او تازه داشت دبیرستان را تمام میکرد. ما تا جایی که برایم امکان داشت سفر میکردم تا همدیگر را ببینیم ولی بیشتر مواقع رابطه مان از راه دور بود. ساعتها تلفنی با هم حرف میزدیم، او به من هدیه های ارزشمند و خلاقانه میداد و طوری به من نگاه میکرد انگار که من ارزشمندترین چیز در دنیا هستم.

وقتی فارغ التحصیل شد همراه من به کالج آمد و دیگر میتوانستیم هر لحظه را با هم بگذرانیم. یا بهتر بگویم از نظر فیزیکی تمام مدت کنار هم باشیم. او بیشتر وقتها به کامپیوترش چسبیده بود. زندگی ما بیرون از درس و مدرسه محدود میشد به بازی های کامپوتری. اگر من بازی را مسخره میکردم سرم داد می کشید. اجازه نداشتم برای شام بیرون بروم یا کار دیگری کنم. او می خواست بازی کند و می خواست من هم در اتاق کنارش باشم و میگفت حضور من برایش آرامش میاورد. من هم که می خواستم یک دوست دختر خوب باشم در اتاق می ماندم.

در فعالیت های بچه های دانشگاه شرکت نمی کردم و با دوستهایم حرف نمیزدم. وقتی به او گفتم از اینکه همیشه در حال بازی است چه احساسی دارم، مست می کرد و سرم فریاد می کشید که چه دوست دختر بدی هستم و من دیگر آن حرفها را تکرار نکردم. وقتی یک بار دیگر تلاش کردم به او بفهمانم که احساس می کنم نادیده گرفته شده ام، او تمام شب طوری رفتار کرد انگار که من اصلا حضور ندارم تا نشان دهد نادیده گرفته شدن واقعی چه معنایی دارد  و من دیگر هیچوقت در مورد این موضوع شکایت نکردم.

در عوض تصمیم گرفتم در دنیای مجازی باه او روراست باشم. از اتاقم یک ایمیل که کلماتش خیلی با دقت انتخاب شده بود برایش فرستادم در مورد اینکه رفتارش مرا می ترساند. کمی بعد یک دوست مشترکان بهم تلفن کرد تا بگوید دوست پسر من تعداد زیادی قرص مسکن را بالا انداخته است. به کلی فراموش کردم که تصمیم گرفته بودم قوی باشم و از خودم مراقبت کنم… دویدم تا ببینمش. بسته قرصها خالی بود و روی تختش افتاده بود. گفت فکر میکند که سکته قلبی کرده است. گفت که از دست خودش ناراحت بوده که من را اذیت کرده است. درحالی که به سختی تلاش می کردم او را آرام کنم شروع به معذرت خواهی کردم. همه چیز را پس گرفتم و گفتم اشتباه از من بوده که آن حس را داشته ام. کم کم حالش بهتر شد.

از آن به بعد، هر وقت که مقابلش میایستادم٬ یا با او مخالفت می کردم یا راه خودم را می رفتم حالت روانی اش دوباره برمی گشت. شبها دچار تشنج و بیهوش میشد و وقتی به هوش می امد نمی دانست کیست. گاهی در مورد خودش به شکل سوم شخص حرف میزد. نتیجه همیشه همان بود٬ من زن خیلی بدی بودم. متهم میشدم که دوستش ندارم، به او اعتماد ندارم یا حتی خیانت می کنم. تنها راه آرام کردنش و مانع شدن از اینکه من را به تخت ببندد این بود که عمیقا از او معذرت خواهی کنم و قول بدهم دیگر هیچ وقت کاری که او را ناراحت کند انجام ندهم. بعد او دوباره بیهوش می شد و روز بعد هیچ کدام از اتفاقات شب قبل را به یاد نمیاورد. او نمیدانست چه کار می کند. او این کارها را آگاهانه انجام نمیداد و برای همین من سرزنشش نمی کردم. می ترسیدم واکنش خیلی شدیدی نشان دهد برای همین همه تلاشم را می کردم که مطابق میل او رفتار کنم. فکر میکردم او من را دوست دارد و آسیبی هم که به من نمیرساند پس این خشونت و آزار نیست.

به تدریج دوستهایم متوجه شدند که اوضاع خوب نیست ولی نمی دانستند چقدر بد است.  او همه پیغام های من را چک می کرد و وقتی با دوستانم بودم روی سرمان خراب میشد، نمی توانستم واقعا با کسی حرف بزنم. در نهایت به این مظنون شدم که او دارد به من خیانت می کند و در واقع امیدوار بودم واقعا این کار را بکند و من مچش را بگیرم. وقتی از کالج فارغ التحصیل شدم می دانستم نمی خواهم با او باشم. مطمئن بودم او با کس دیگری است٬ ضمن اینکه از رابطه مان راضی نبودم. ولی او عاشق من بود و من احساس می کردم به یک دلیل محکم تر احتیاج دارم تا رابطه را ترک کنم. درواقع می خواستم او من را کتک بزند.با این کار او از خط قرمز رد شده بود و به من دلیلی را که برای ترک رابطه می خواستم داده بود. شب قبل از مراسم فارغ التحصیلی تقریبن موفق شدم با او بهم بزنم چون او تا ساعت دو بعد از نیمه شب با یک دختر دیگر بیرون بود. ولی نمی خواستم به مراسم گند بزنم و نمی خواستم خانواده ام بپرسند چرا او در مراسم نیست. برای همین بازهم با هم ماندیم.

وقتی متوجه شدم باید به هم بزنم میخواستم راهی برایش پیدا کنم. نمی توانستم به این راحتی بگویم برای من دیگر تمام شده است. او قبول نمی کرد. دنبالم می امد یا به خودش صدمه میزد. علاوه بر آن٬ امید خیلی کمی داشتم که او به مردی تبدیل شود که من فکر میکردم می تواند باشد. این قبل از آن بود که متوجه شوم که در واقع عاشق مردی بودم که او «می توانست باشد» نه چیزی که واقعن بود.

وقتی من به خانه برگشتم و او هنوز مشغول تمام کردن کالج بود بازهم بین مان فاصله افتاد. بیشتر وقتم با دوستان و خانواده م میگذشت و  کمتر او را میدیدم. بعد از ماههاو روزهای بد و خوب و خاطرات ترسناک از تهدیدهایی که او هیچ وقت به یاد نمی آورد، این جرات را پیدا کردم که رابطه را تلفنی به هم بزنم. گفت من یک ترسو هستم که به این زودی تسلیم شدم ولی درنهایت به من اجازه داد بروم. شش ماه بعد، دوباره به هم برخوردیم. او می خواست که من دوباره برگردم و به او فرصت بدهم طوری با من رفتار کند که شایسته من باشد. متاسفانه، من بازهم این پتانسیل را دیدم که او به یک مرد خوب تبدیل شود و موافقت کردم که شانس دیگری به او بدهم ولی فقط سه روز دوام آورد.

 وقتی برای بار دوم به هم زدیم او گفت که خوش را می کشد. گفت تا آخر شب وقت دارم تا با او خداحافظی کنم. پریشان حال به مادرش تلفن زدم و با دوست دیگری صحبت کردم که او هم یک رابطه آسیب زا رو تجربه کرده بود و اون مانع ازین شد که من دوباره برگردم. طی این مکالمه ها بود که تازه متوجه شدم مورد سوءاستفاده قرار می گرفته ام. البته که هیچ اتفاقی نیفتاد. اون خودکشی نکرد و هنوز هم زنده ست و دیگه هم بخشی از زندگی من نیست. ولی خاطره او، که مغلوبم می کرد و هربار که ناراحتش می کردم من را به تخت می بست، همه چیزهای ناخوشایندی را که به من نسبت میداد و ترس اینکه هر وقت می خواست می توانست سراعم بیاید، هرگز من را رها نکرد.

به تدریج درباره آنچه بر من گذشته بود با بقیه شروع به صحبت کردم. آنها اصلن خبر نداشتند.اگرچه  او را دوست نداشتند ولی هیچ وقت چیزی نگفته بودند چون من به نظر خوشحال میرسیدم. اونا نمی خواستن اون کسی باشن که رابطه مارو به هم می زنه. حالا از روزی که رابطه ما تموم شده شش سال می گذره و من موفق شدم تحلیل کنم که واقعن چه بین ما گذشت ولی هنوز برایم سخت است که خودم را ببخشم. واقعن علایم هشداردهنده زیادی وجود داشت. فرصت های زیادی برای اینکه چیزی که لازم بود گفته شود را بگویم. که از رابطه خارج شوم. که درخواست کمک کنم.اما من نمی دیدم.

لینک مطلب اصلی در اینجا

قانونی که زنان را به قتل می رساند!

مادر مینا می گوید: «دخترم از ابتدای ازدواج با محسن با او اختلافات زیادی داشت و مرتب با هم درگیر می شدند، اما چون دخترم خیلی زود بچه دار شد، نمی توانست از شوهرش جدا شود و همیشه می گفت اگر از محسن جدا شوم، شوهرم دیگر اجازه نمی دهد دخترم را ببینم. به همین خاطر هم با وجود همه سختی ها در آن خانه زندگی می کرد»

حالا شوهر مینا که مردی ۳۵ ساله است متهم است در پی سال ها اختلاف با همسرش او را به قتل رسانده و به زودی در دادگاه کیفری استان تهران محاکمه می شود. او متهم است که یک سال قبل در جریان بحث و درگیری ای که با همسرش داشت، او را به قتل رسانده و جسدش را در خانه رها کرده است.محسن با توجه به شکایت پدر و مادر مقتول بازداشت شد. او به قتل همسرش اعتراف کرد و گفت: «در یک لحظه عصبانیت نتوانستم خودم را کنترل کنم. چاقو را برداشتم تا مینا را تهدید کنم، اما وقتی چاقو را پرت کردم، به سینه اش برخورد کرد و باعث مرگش شد. از کارم پشیمان هستم».(منبع خبر روزنامه شرق(

wifebeater_singapore مینا اولین زنی نیست که قربانی خشونت خانگی می شود،و آخرین هم نخواهد بود. زنان بسیاری هستند که به دلیل ترس از دست دادن حضانت کودکشان، یا ترس از قضاوتهای جامعه و اطرافیانشان و یا ترس از عدم استقلال مالی, درخواست طلاق نمی کنند و یا زنان بسیاری که دادخواستهای طلاقشان در دادگاههای خانواده رد می شود چرا که نتوانسته اند عسر و حرج را اثبات کنند. تمام این زنان در چرخه خشونت باقی می مانند و هر روز نگران این هستند که آیا فردا صبح زنده از خواب بیدار می شوند یا خیر؟ کمی حمایت قانونی دقیق تر، کمی حمایت اجتماعی بیشتر و قضاوتهای کمتر، کمی آگاهی بیشتر از حقوق، شاید کمک کنند تا زنان بیشتری زندگی کنند.

زنی ورزشکار که باید فقط مادر باشد!

  من در خصوص اتفاقات اخیرخیلی خوشحالم از اینکه تلاش می شود پرده از خشونت خانگی برداشته شود زیرا من به عنوان یک وکیل دادگستری با سابقه کار در پرونده های خانواده، بارها شاهد موکلان زنی بودم که خود و همسرانشان از طبقات بالای اجتماعی از هر نظر بوده اند ولی مورد انواع خشونتهای کلامی،جسمی و روحی پیدا وپنهان قرار گرفته اند، و چون شروط ضمن عقد ازدواج و وکالت در طلاق نداشته اند قربانیان خاموش این نوع از خشونت بوده اند. این موضوع در مواردی که مرد دارای مقبولیت اجتماعی است٬ و نیز مواقعی که خشونت از نوع روحی بوده بیشتر مشهود بود. زیرا در محاکم هیچ کبودی بر بدن، سابقه اعتیاد یا دلایل محکمه پسندی مبنی بر عسر و حرج در دست نداشتیم و روح هزارتکه موکلین زن ، سالهای از دست رفته عمرشان ،شغل و موقعیت و جایگاه اجتماعی از دست رفته شان بر اساس قوانین و رویه قضایی فعلی، به معنی عسر و حرج نبود . در آخرین نمونه موکل من بانوی ورزشکار در سطح ملی بود که همسر وی نیز مانند آقای مجری معروف، از شخصیتهای تلویزیونی برجسته با وجهه رسانه ای خوب بود که خشونت پنهان وی موکلم را از شغل و ورزش حرفه ای ساقط نمود و در محکمه نیز ما زندگی و روان از دست رفته این زن را نتوانستیم نجات دهیم زیرا هیچ کس روان شکسته را نمیبیند، حرفه زن را تنها مادری می دانند و از دست دادن حرفه یک زن را خشونتی بر وی نمی دانند، چه رسد به اینکه مرد وجهه اجتماعی نیز داشته باشد.
چه خوب که این سکوت شکسته شود و همه بدانند که در هر سطحی از اجتماع این مسئله وجود دارد و هیچ چیز مهمتر از آگاهی نیست به خصوص آگاهی از شروط ضمن عقد .

عضویت در سایت

آخرین ویدیو : علاقه زیبای دختر و پدر

تماس با ما

همسری آماده ارایه مشاوره حقوقی رایگان در زمینه شروط ضمن عقد است.

Gmail and GTalk

Skype Id

Facebook messenger

Twitter direct message
 

ساعات تماس

دوشنبه تا جمعه: از ۹ صبح تا ۵ عصر
شنبه و یک‌شنبه: از ۱۱ صبح تا ۳ عصر
شروط ضمن عقد