پست های برچسب گذاشته شده توسط ‘برابری’

کارت عابر بانکم را به من برگردان 

گزارشی از ثمین چراغی
 
روبه‌رویم زنی نشسته‌است که ۲۳سال سابقه کاری دارد، اما تمام این سال‌ها حقوقش تمام و کمال در اختیار همسرش قرار می‌گرفت: «۲۹ سالم بود که ازدواج کردم، خانواده‌ام دنبال شوهر دادن دخترشان نبودند و این موضوع برای آن سال‌ها واقعاً ناب و کمیاب بود. تمام خواسته پدرم این بود بتوانم تحصیل کنم و بعدها بتوانم برای خودم کار کنم. استقلال اقتصادی در خانواده ما بسیار مهم بود. مادر و پدرم هر دو شاغل بودند و کارهای خانه و خرج و مخارج همه تقسیم می‌شد. من با این فرهنگ و این آموخته‌ها بزرگ شده بودم و زندگی جز این، برایم بی‌معنا بود. دانشجوی دکترا بودم که یکی از همکلاسی‌هایم یک روز جلویم رو گرفت.»
مینا و حسن، هر دو دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی بودند و هر دو آرزوهای بزرگی در سر داشتند.
«آن روز حسن جلویم را گرفت و گفت می‌خواهد با من صحبت کند. من دختری آرام و بی‌حاشیه بودم و سعی می‌کردم همیشه خودم را مشغول تحصیل و درس کنم. خیلی هم میانه خوبی با ازدواج نداشتم، نمی‌دانم چرا و با وجود اینکه تمام دوستان و هم سن و سالانم ازدواج کرده بودند و حتی بچه هم داشتند. آن روز، با عصبانیت حسن را پس زدم و گفتم نمی‌خواهم با او صحبت کنم. حسن اما رها نکرد، دو روز بعد با یک شاخه رز قرمز نزدیک خانه ایستاده بود. دروغ نگویم، من تا آن روز هیچ وقت از کسی خوشم نیامده بود، آن روز حسن حسی را در من به وجود آورد که تا به حال لمسش نکرده بودم. عاشق شده بودم و به قول مادرم، دوایی جز دیدار یار نداشت.»
«پیش از ازدواج، همان جلسه اول که پدرم و حسن رو در رو شدند، با هم راجع به زندگی آینده‌مان مفصل صحبت کردند. پدرم برای حسن شرط گذاشت که باید برای حق‌های من ارزش قائل شود و به استقلال اقتصادی‌ام لطمه نزند. من و حسن، به خانه بخت رفتیم و زندگیمان را شروع کردیم. من در یکی از دانشگاه‌های خوب تهران به عنوان استادیار انتخاب شدم و حسن در یکی از بهترین شرکت‌های پژوهشی مشغول شد. زندگیمان عالی بود.»
۳RdaOS3
مینا و حسن، چند سال بعد از ازدواج صاحب دختری به نام آرمیتا شدند. هر دو شاغل بودند، مینا استاد دانشگاه و حسن در یک شرکت پژوهشی مشغول به کار بود.
 
مینا «بود» را که می‌گوید، نفس عمیقی می‌کشد و زیر لب می‌گوید مگر می‌شود؟ حالا ایستاده و برگ‌های پاییزی را زیر پایش نوازش می‌کند. پالتوی پوستی به تن دارد. دستش را در جیب‌هایش می‌کند و ادامه می‌دهد: «صاحب فرزند که شدیم. من هم مثل خیلی از مادران دیگر، مرخصی زایمان گرفتم و مدتی در خانه ماندم. تا روز به دنیا آمدن آرمیتا، همان طور زندگی کردیم که من دوست داشتم. همان‌طور که پدرم شرط کرده بود. همه چیز در خانه برابر بود. اجاره خانه، خرج و مخارج خانه و… برابر بود و بین هر دویمان نصف می‌شد. مبلغی هم می‌ماند که آن را شخصی خرج می‌کردیم، چون حقوق حسن از من مقداری بیشتر بود، همیشه مبلغی را برای روز مبادا ذخیره می‌کرد.
بعد از به دنیا آمدن آرمیتا، به دلیل اینکه برای مدتی سرکار نمی‌رفتم و مجبور بودم به امور دختر تازه به دنیا آمده‌مان رسیدگی کنم، همه چیز را در اختیار حسن گذاشته بودم. حقوقم کامل دست او بود و هر طور صلاح می‌دانست خرج می‌کرد. مرخصی زایمانم که سرآمد، با علاقه شخصی خودم و البته توافق همسرم، به سرکار برگشتم. دوباره شدم همان خانم استاد دانشگاه. حقوق ماه اولم که واریز شد، حسن آنقدر عجیب رفتار کرد که هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. من را مجبور کرد تمام حقوقم را بردارم و به حساب بانکی‌اش بریزم.
باور کردنش برایم سخت بود، پیش خودم فکر کردم شاید احتیاج داشته باشد و غرورش اجازه نمی‌دهد دلیلش را بگوید. یک ماه، دو ماه، شد ۶ ماه! ۶ماه شده بود که من هیچ استقلالی نداشتم و حقوق ماهانه ام را دربست در اختیار همسرم می گذاشتم.
تنها مواقعی که می‌خواستم با آرمیتا بیرون بروم یا کارهای شخصی‌ام را انجام دهم، باید با حسن تماس می‌گرفتم و او مبلغی را به تشخیص خودش، به من می‌داد. من سرکار می‌رفتم، حتی گاهی اوقات تا ۸ شب هم کلاس داشتم و بیرون از خانه کار می‌کردم، اما شده بودم مثل زن خانه‌داری که باید از شوهرش خرجی بگیرد. بدون استقلال اقتصادی، حسم ی‌کنم هیچ حقی از زندگی ندارم. از آن سال تا امروز، اعتماد به نفسم آنقدر پایین آمده است که حتی نتوانستم موضوع را با کسی در میان بگذارم. البته چند بار می‌خواستم به وکیل یا مشاور رجوع کنم و تنها راه چاره را بپرسم، اما هر بار به بن بستی می خوردم. اگر این کار را می‌کردم، قطعاً نتیجه‌اش جز جدایی چیزی نبود. یک بار فقط به یکی از همکارانم گفتم و او هم با تأکید بر اینکه مرد، رئیس خانواده است، من را به تحمل و گفت و گو با حسن تشویق کرد. با این حال هیچ وقت مشکل حل نشد. شاید اگر می دانستم قانونی است که از من پشتیبانی کند، وضعیت عوض می شد.»
مینا حالا زنی شاغل است که عابر بانکش دیگر دست خودش نیست، حسن اجازه بازکردن حساب به مینا نمی‌دهد و با این استدلال که خودم بهتر از تو می‌دانم پول‌ها را چطور خرج خانه کنم، او را از استقلال اقتصادی منع کرده است.
 
توضیح همسری:
اگرچه طبق قانون مدنی جمهوری اسلامی ایران، ریاست خانواده با مرد است، اما این بدان معنا نیست که استقلال زن به عنوان یک انسان از او گرفته شود، به عبارت دیگر، حقی است که نمی‌توان آن را حتی به مصلحت از زن گرفت.
زنی که به صورت مستقل درآمدی دارد و در مخارج خود وابسته به دیگری نیست، دارای استقلال اقتصادی است. ماده ۱۱۱۸ قانون مدنی به صراحت می گوید :
«زن مستقلاً میتواند در دارایی خود هر تصرفی را که میخواهد بکند»
بنابراین ، زنان حق تصرف در اموال خود را دارند و از آنجایی که شغل، دستمزد مشخصی دارد، و علاوه بر آن بر اساس ماده ۳۰ قانون حمایت خانواده سال ۹۲ در مواردی که زوجه در دادگاه ثابت کند به امر زوج یا اذن وی (یعنی یا اینکه همسرش به او گفته که حقوق خود را خرج کن یا اینکه اجازه گرفته و خرج کرده است) از مال خود برای مخارج متعارف زندگی مشترک (مال خود یا حقوق ماهیانه خود یا ارثی که به خانواده همسر آورده است) که بر عهده زوجه است هزینه کرده و زوج نتواند قصد تبرع زوجه را اثبات کند می تواند معادل آن را از وی دریافت کند.

چرا دختران ازدواج نمی کنند؟

امید علی‌احمدی، جامعه شناس خانواده معتقد است :

«اینک جامعه با رشد قابل توجه حضور زنان و مطالبات اجتماعی آنان روبروست. این مطالبات بخشی معطوف به حق انجام فعالیت های اجتماعی و کسب شغل و پیدا کردن استقلال مالی است و بخش دیگر معطوف به تغییراتی است که در درون خانواده باید روی دهد. مردان به تدریج، با تغییر نسل و مواجه با واقعیت توانایی هاو خواست های زنان برای ایشان در امور مختلف جا باز کردند و برخی از نقش ها و سمت ها و پایگاه های صرفا مردانه شکل و شمای دوجنسیتی گرفتند.

اما در درون خانواده مردان پافشاری بیشتری برای حفظ پایگاه های سنتی خود دارند و نسبت بزرگی از مردان هنوز پذیرای تقاضاها و مطالبات زنان نیستند. زنان برای مواجه به شرایط جدید و ایجاد زمینه های مساعد برای ایفای نقش های امروزی تر، به جای عوض کردن پدر و برادر درصدد ایجاد محیط های خانوادگی عادلانه تر و برابری خواه ترند. بنابراین، از یک طرف مردان به دنبال حفظ مواضع سنتی خود در خانواده اند و از سوی دیگر دختران در شرف ازدواج به دنبال شرکایی هستند که حق آنان را برای داشتن مواضع نسبتا مشابه با مردان به رسمیت بشناسند. این وضعیت متناقض یا پارادوکسیکال به زیان ازدواج تمام شده، سن ازدواج را بالا برده و حضور دختران را در جامعه هر چه بیشتر و به صورتی محسوس، افزایش داده است.»

منبع: خبرآنلاین

ازدواج اگر قرار بود برایم لذتی داشته باشد باید برابر می بود

من و همسرم قبل از ازدواج، از طریق آشنایی و همکاری که با کمپین یک میلیون امضا داشتیم با شروط ضمن عقد آشنا بودیم و کاملا با برنامه قبلی مراحل عقد را انجام دادیم. کل شروط ضمن عقد داخل دفترچه را امضا کردیم و مواردی که داخل دفترچه نبود ولی وکلای برابری‌طلب پیشنهاد کرده بودند را در قسمت سایر موارد اضافه کرده و امضا کردیم.

همسر من مهریه نگذاشت. در نهایت بعد از عقد هم وکالت در طلاق را به صورت ثبت رسمی در دفترخانه‌ای انجام دادیم. خانواده‌هایمان چون از قبل با توضیحات ما قانع شده بودند مشکلی نداشتند. البته زمان بیشتری برای قانع کردن خانواده همسرم نیاز بود که مثلا قبول کنند مهریه گذاشته نشود. برای ثبت رسمی وکالت طلاق، سردفتر مخالف بود و تا آن زمان این وکالت را ثبت نکرده بود ولی اصرار ما باعث شد انجامش دهد. به خصوص این که عقد ما در یک شهرستان کوچک و فضای به‌نسبت سنتی‌تری انجام گرفت. سردفتر می‌گفت کار بیهوده‌ای است چون بر فرض این که همسرم بخواهد با استفاده از این شرط طلاق بگیرد هم باز دادگاه مرد را خواهد خواست و این نیست که با این وکالت دیگر حضور و رضایت مرد برای طلاق نباشد. اما در نهایت با اصرار من پذیرفت و ثبت کرد؛ اصرار بر این که حتی اگر از نظر قانونی هم اعتبار نداشته باشد برای ما مهم است که حداقل از نظر سمبولیک و نمادین این حق برای هر دو طرف باشد و نه فقط مرد.

۱۱۴۲۱۶۱۵_۱۰۲۰۶۲۱۹۳۰۴۰۳۵۸۷۵_۳۳۶۴۶۷۴۶۱_n

برای من دلیل ثبت شروط ضمن عقد این بود که اصولا شرط اصلی‌ام برای شروع زندگی مشترک ایجاد یک شرایط کاملا برابر بود و برای این کار هر حقی را که قانون به مرد داده است من با کمال میل آن حق را برای همسرم نیز قایل هستم.در نتیجه هر اقدامی هم که برای این کار لازم باشد انجام دادم و خواهم داد. ازدواج اگر قرار بود برایم لذتی داشته باشد می‌بایست در بستری برابر شکل می‌گرفت و این بود که هر حق ویژه‌ای که قانون تبعیض‌آمیز کشورم به دلیل مرد بودن به من می‌داد را تا آن جایش که مربوط به شخص من می‌شد، بی‌قید و شرط برای همسرم نیز قائل بوده‌ام. آن جایش را هم که فراتر از اختیار شخصی بود و میراث مردسالاری تاریخی پیرامون‌مان است را سعی کرده‌ام از دور دستی بر آتش تغییرش داشته‌ باشم.

با تشکر از بلال مرداویسی که تجربه شان را با ما به اشتراک گذاشته اند

از خودمان شروع کنیم

 

۵

نسرین افضلی

ازدواج موفق و شاد جزی از آرزوهای اکثر جوانان ایرانی است،چه دختر و چه پسر. اما این زوج های عاشق ؛ با هزار امید و آرزو برای آینده ای بهتر و دوشادوش هم، پای قراردادی را امضا می کنند که کمتر نشانی از برابری و مشارکت و عشق در آن است. قراردادی که دست کم نیمی از حقوق انسانی و شهروندی یک طرف قرارداد از او گرفته می شود و به زورِ قانون به دیگری داده می شود و هیچ یک از دو طرف هم نمی توانند قاعده را بر هم بزنند چون “ازدواج” در قانون ما در زمره “معاملات” است و خرید و فروش: نفقه می گیری پس باید تمکین کنی و هر زمان همسرت تمایل داشت و تو نداشتی باید به خواست او تن بدهی، حق حبس* داری، پس تا مهریه ات را نگرفته ای می توانی با همسرت هم بستر نشوی، ریاست خانواده بر عهده توست پس تمام مال و اموال هم به نام توست و در ید اختیار تو؛ اجرت المثل می گیری، پس بی اجازه هم از خانه خارج نمی شوی. بله را از تو می گیرند ولی برای طلاق از تو بله نمی خواهند و خیلی لطف کنند مهرت را کف دستت می گذارند و راهی ات می کنند؛ با اراده و میل خود پای عقدنامه را امضا می کنی اما برای پایان آن، امضایت پشیزی ارزش ندارد، کسی حرفت را نمی شنود و پاسخت این است “نفقه ات را که می دهد پس برو زندگی کن” اگر با هزار مصیبت و گذشتن از همه حق و حقوق، خودت را هم برهانی فرزندانت را نمی توانی، ولایت قهری آنها با پدر و جد پدری است؛ وقتی بعد از چهل سال زندگی و آجر بر آجر گذاشتن صاحب خانه و زندگی می شوی، اگر بیوه و سیاهپوش شوهر شوی یک هشتم از نتیجه زحمتهای کل عمرت را با منت به تو می دهند و روانه ات می کنند. جای شکرش باقی است که فرهنگ عمومی جامعه گاهی پیشرفته تر از این قوانین است و به ویژه زوج های جوان این مسائل را حتا به مخیله خود هم راه نمی دهند. اما کیست که نداند همیشه وقتی قانونی راه را برای ظلم و ستم باز می گذارد، و چه بسا تشویق می کند، افرادی هم یافت می شوند که از آن بهره ببرند و یکه تازی کنند. باید بدانیم تا قوانین خانواده برابر و عادلانه نباشد هر ازدواجی مصداق اولین خشت کج است که نتیجه ای جز ویرانی دیر یا زود دیوار کج ندارد. جوانان آزادی خواه و برابری طلب ایران، پیش از آنکه برابری و آزادی را از حکومت خواستار باشند باید در زندگی فردی خود و در اجتماع اولیه ای که در آن زندگی می کنند یعنی خانواده، دموکراسی و برابری را برقرار کنند و این مجموع خانواده های برابر و آزاد ، بی شک کشوری آزاد را در پی خواهد داشت.

زندگی من مستقل از فرزندم

در روز ۱۹ فروردین ۱۳۹۴ و به مناسبت روز مادر در ایران،  صفحه همسری در فیس بوک از مخاطبانش دعوت کرد تا از تجربه مادری و رابطه آن با حقوق نابرابر در قوانین بنویسند. نوشته وبلاگ زن و رهایی یکی از مطالب جالب و قابل تاملی بود که برای «مادری -برابری» به این صفحه ارسال شد. =================================== سرش رسیده است به زیر چانه ام. احتمالا فقط یکی دو سال دیگر مانده تا وقتی کنارم می ایستد از بالا به پایین نگاهم کند. آمدنش و مادر شدنم بزرگترین اتفاق زندگیم بود. مادری بزرگترین اتفاق زندگی هر زنی است. رفتن به دانشگاه، پیدا کردن شغل، و یا ازدواج هرکدام مسیر زندگی آدم را تغییر می دهند. اما مهمترین نکته در مورد تمام اتفاق ها و انتخابهای زندگی آدمی این است که گزینه برگشت وجود دارد. می توان از آن مسیر خارج شد و به مسیر دیگری رفت. اما مادری همیشگی است. دکمه برگشت ندارد. انتخاب یا اتفاقی است که تا همیشه با آدمی باقی می ماند. تا حدود یک ماهگی فرزندم از خودم عصبانی بودم که چرا آن حس فوق العاده ای که در تمام فیلمها و داستانها و اشعار از آن سخن می گویند سراغم نیامده است. عصبانیتی همراه با عذاب وجدان. حسی که هنوز بعد از ده سال با من مانده است. حسی که ناشی از تعاریف نهادینه شده در وجود ماست. من به دنبال یک حس عاشقانه عجیب و غریب بودم. نمی فهمیدم چرا از دست یک نوزاد یک ماهه که شیر نمی خورد عصبانی می شوم. خشمگین می شدم و در همان حال خودم را محاکمه می کردم که پس مگر تو مادر نیستی؟ مگر قرار نیست با همه خوب و بد کودکت بسازی؟ پس چرا عصبانی شده ای؟ کمتر از یک ماه داشت که باید برای نوشتن پایان نامه به دانشگاه می رفتم. خوب به خاطر دارم که با چه استرس و ناراحتی از در بیرون رفتم اما به محض ورود به خیابان احساس می کردم آزادم و چه حس فوق العاده ای به سراغم آماده بود. اما اگر فکر کرده اید از آن لذت برده ام سخت در اشتباهید. باز هم قاضی روی شانه ام نشسته بود و مرا محاکمه می کرد که تو قرار بود فداکار باشی، قرار بود از خودگذشتگی کنی، حالا چرا خوشحالی که کودک را گذاشته ای و آمده ای؟ یکساله بود که برای شرکت در یک دوره آموزشی برای یک ماه او را گذاشتم و به خارج از کشور رفتم. هیچکس برایش مهم نبود که او پیش پدرش است و تنها نیست. از نظر آنها من اشتباه کرده بودم. من کودک یکساله را تنها! رها کرده بودم. و تا مدتها هر واکنش و رفتار پسرکم مرتبط بود با آن یک ماهی که من نبودم. یکسال و ده ماهه بود که با هزار وسواس و دردسر مهدکودکی را انتخاب کردم و قرار شد هر روز به مهد برود. حال آن روزهایم را هیچ وقت فراموش نمی کنم. قضاوتها و ابراز نظر اطرافیانم که مرا مادری بی فکر می خواندند که کودکی ناتوان را به دست غولهایی شیطانی سپرده بود هرگز فراموشم نمی شود. تا مدتها با هر بار مریض شدنش باید می شنیدم که مقصر من هستم که او را به مهد می فرستم و خودم در خانه نمی مانم. . . . و این لیست همچنان می تواند ادامه پیدا کند. . از فرصت های بسیاری به خاطر کودکم گذشتم. برخی از آنها قابل برگشت نیست و برخی از آنها را امیدوارم بعد از بزرگ شدن و کاملا مستقل شدنش دوباره به دست بیاورم. برای تمام موقعیت ها و دست آورهای فعلی ام مجبور بودم بیشتر از افراد دیگر تلاش کنم. برای به دست آوردن بسیاری از آنها جنگیده ام. اما در تمام این مدت عذاب وجدان «مادر خوب نبودن» با من بود و نمی دانم هرگز از آن خلاص می شوم یا نه. در تمام این ده سال تلاش کردم برای فرزندم مادری باشم که می توانم . این مادر با آنچه جامعه تعریف می کرد و از من توقع داشت بسیار فاصله داشت. من آدم خودخواهی بوده و هستم که نتوانستم در وجود فرزندم حل شوم. من مادری را انتخاب کرده بودم و زندگیم از اولین روز بارداری گره خورد با زندگی یک انسان دیگر، اما زندگی من مستقل از فرزندم همچنان ادامه دارد. من پسرکم را دوست دارم. وجودش بزرگترین شادی بخش زندگی من است. هر بار با هر موفقیتش غرق لذت می شوم. با هر شکستش ، بزرگ شدنش را می بینم و تلاش می کنم در کنارش باشم. من از دستش گاهی آنقدر عصبانی می شوم که هیچ چیز نمی تواند آرامم کنند. گاهی آغوشش تنها آرامبخش من است.و گاهی فقط باید از او و تمام مسیولیتهایم فاصله بگیرم. من از خواسته های بسیاری به دلیل وجود او نگذشتم. فداکاری نکردم تا روزی نیاید که او را مقصر نداشته هایم بدانم . اما شک ندارم مادری برای من می توانست تجربه لذت بخش تر، عاشقانه تر و خوشایندتری باشد اگر اطرافیان ، جامعه و رسانه هایمان مادری را یک صفت آسمانی دور از دسترس تعریف نکرده بودند. اگر مدام به قضاوت من و رفتارهایم ننشسته بودند. اگر باور می کردند من فارغ از مادری هم یک انسانم. شک ندارم من مادری شادتر و موفق تر بودم اگر جامعه و قانون مرا حمایت بیشتری می کردند. اگر قانون نقش مرا در زندگی فرزندم چیزی فراتر از یک آشپز و یا ماشین لباس شویی یا پرستار می دید که فقط تا ۷ سالگی که فرزند بسیار به این نوع مراقبتها احتیاج دارد به من اجازه می دهد از او مراقبت کنم. . . . این روزها که هر روز بیشتر به نوجوانی نزدیک می شود، خوشحالم که شاد و مستقل است، خوشحالم که آنقدر زندگیم را محدود به او نکرده ام که آن روزی که می خواهد برود و زندگی جدیدی را آغاز کند می توانم با خوشحالی بدرقه اش کنم و احساس نکنم که حالا من باید چگونه زندگی کنم. پی نوشت یک : قطعا تجربه پدری نیز بسیار ناب، خاص و تغییر دهنده زندگی است اما نوشته من بر اساس تجربه مادری است که به نظرم با توجه به وضعیت فرهنگی، اجتماعی و قانونی کشور ما تجربه ای بسیار متفاوت از پدری است. پی نوشت دو: این مطلب در پاسخ به دعوت صفحه همسری در فیس بوک برای نوشتن از مادری و برابری است. http://zanvarahaee.blogspot.co.uk/2015/04/blog-post.html

آخرین ویدیو : علاقه زیبای دختر و پدر

تماس با ما

همسری آماده ارایه مشاوره حقوقی رایگان در زمینه شروط ضمن عقد است.

Gmail and GTalk

Skype Id

Facebook messenger

Twitter direct message
 

ساعات تماس

دوشنبه تا جمعه: از ۹ صبح تا ۵ عصر
شنبه و یک‌شنبه: از ۱۱ صبح تا ۳ عصر
شروط ضمن عقد